
این آخرین کلماتیست کە برایت کنارِ هم میچینمشان!آنقدر خوشحالم از پایان یافتن و مُردنِ همیشگیت در زندگیم، کە در پوست خودم نمیگنجم! حتی نمیتوانی خوشحالیم را تصور هم بکنی! کاری کردی کە پنج سال تمام لب بە عشق نزنم و زندگی را هر روز و هر روز بالا بیاورم! از زندگیم یک ویرانە ساختی، یک ویرانەی کاملا بمب زده! ولی من از دلِ همان ویرانه خودم را روی هم چیدم و دوباره متولد شدم. مبارکم باد خاک کردنت در قلبِ زخمی و پر از خونم! من در عمیقترین نقطەی قلبم خونِ تو را ریختم تا بشورد خونی کە بر دلم نشاندی!پ.ن: هیچکد...
ادامه مطلب