امشب، آخرین شب تدریسم در یکی از روستاهای شهرمون بود. هرچند برای جشن آخر دورە قرارە یە شبِ دیگە هم اونجا برگردم، ولی موقع خداحافظی دلم گرفت. از اینکە آخرین شبی بود کە باهاشون جمع میشدم، دلم گرفت. دقایق آخر کلاس دخترا و پسرا دورم جمع شدە بودن و هر کدوم بە نوعی ازم قول میگرفتن کە بازم بهشون سر بزنم. دلتنگی رو تو چشمای تک تکشون میدیدم، حتی بیشترشون بە زبون میاوردن. ولی چە باید کرد، هر شروعی یە پایانی دارە. بعضیاشون زود بە زود تکرار میکردن کە میخوان عضو سازمان آموزشیمون بشن و ازم درخواست میکردن کە در زودترین وقت ممکن برگردم و دربارەی این موضوع براشون یە جلسە بزارم.
دیدن این همە عشق و محبت دلتنگیم رو بیشتر میکرد. از وقتی برگشتم خونە، یە جورایی ساکتم. میدونم از خستگی نیست. نوع خستگیِ من این رنگی نیست. دلتنگم، دلتنگِ بچەهای کلاس.
لەدایک بوونەوە...ما را در سایت لەدایک بوونەوە دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101