و سرانجام چند دقیقە ماندە بە طلوع خورشید، میعادگاهم یافت مرا، جالب نیست همین کە فراقش بە سطح استخوانهایم میرسد، ظاهر میشود و نمیگذارد فروتر رود؟
ظاهر شدنش چنان کوتاە بود و یک دقیقەای کە فرصت بە نواختنِ نُتهای یار نرسید، یا شاید هم باز بە خاطر ازدحام جمعیتی کە نمیشناختمشان بود، نە کمیِ ثانیەها.
اما همین کە توشەیِ امشبش، "تبسمهایِ مهربان" و "پیراهَنِ آستین کوتاەِ قرمز رنگ" یار بود، کافی بود برایم، کافی.
میعادگاەِ 00:00 بە بعدِ من، نمیدانم با چە واژگانی گویم سپاسَت را.
اگر شیفتِ ماە نبود، کجا باید راە میدادند تشنگیهایم را؟
لەدایک بوونەوە...
ما را در سایت لەدایک بوونەوە دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 106